رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

جشن تولد یک بچه شیر

1391/6/2 13:23
نویسنده : we
3,629 بازدید
اشتراک گذاری

خوب بالاخره جشن تولد یک سالگی بچه شیر ما هم (به قول بابا جون ) انجام شد.مامان و بایای آقای نی نی از مدتها پیش مقدماتو چیده بودن و کلی دکور اتاقو عوض کرده بودن و بادکنک ها به لطف دوستان تزیین شده بود و سفارش غذا و کیک و خریدای متفرقه انجام شده بود تا روز تولد فرا رسید. مامان و بابا دوستاشونو دعوت کرده بودن تا بیان توی تولد این بچه شیر سهیم شادی ما باشن . فکر کنم بجز به مامان و بابا که خیلی بهشون خوش گذشت به نی نی هم خیلی خوش گذشت چون تا 2 نصفه شب قبراق و شنگول واسه خودش راه می رفت و دست می زد و خوشحال بود.

مقدمات تزیین اتاق

بادکنکای هلیومی رو یه کمی سبک کردیم و یه خرس با مزه بهش وصل کردیم تا توی مهمونی واسه خودش توی هوا معلق باشه .

آقای نی نی و دوست آقای نی نی

گول صمیمت عکس بالا رو نخورین صحنه بعدی آقای نی نی ، دوستشو نقش زمین می کنه!

بچه شیر و بابا جونش (کلاه تولد اول روی سر بابا بوده واسه همون موهاش به هم ریخته)

کیک تولد

بچه شیر و کادوهاش

این قسمت برای کسانی که واسه شام تولد دنبال ایده می گردن

پیراشکی و سمبوسه

پودینگ سوسیس

فاین رولت

حلیم بادمجان

کیش قارچ و پیاز

کرپ بقچه

اینم تزیین گوجه و زیتون پرشده با پرتغال

سالاد الویه هم بود که البته من عکسشو یادم رفت بگیرم

 تا یادم نرفته بگم توی تولد یه آقا سوسک آمریکایی هم اومده بود مهمونی که با کفش اینجانب به ملکوت پیوست.

فردای تولد احساس می کردم خیلی خسته ام . کارگر اومد و صندلی ها  رو منتقل کردن و دکور خونه شد مث سابقش و خونه رو با بخارشو ضدعفونی کردیم. ولی عصر که نی نی توی ننو لالا کرده بود . من احساس کردم چقدر خسته شدم همین طور که دراز کشیده بودم شروع کردم به کش و قوس دادن خودم .چشامو بسته بودم و استخونام تق تق می کرد که یه لحظه بوی جنگل به مشامم خورد....حس کردم با بچه های کوه توی جنگلم و آقای هوشیار سرپرست برنامه مون. احساس کردم بعد از یه پیاده روی  طولانی توی جنگل داریم خستگی در می آریم. چشامو باز کردم و ننوی نی نی رو دیدم که داره تکون می خوره . چشام اشکی شد. پشت همه خوش گذرونی هایی که داشتیم یه چیزی ته دلم هست که وقتی یادش می افتم دلم سخت می گیره....دلم برای کوه تنگ شده ...برای جنگل و صدای برگهای زیر پات...برای گم شدن توی مه وقتی نزدیک ارفع کوه باشی. برای دیدن خودت بالای ابرا وقتی توی دامنه دماوند باشی و سخت خسته....دلم گرفت و فکر کردم چقدر چقدر چقدر  دوست دارم باز هم این چیزا رو تجربه کنم و چقدر همه چیز عوض شده .... یاد آقای نی نی افتادم که دیگه بدون این بچه شیرو نمی تونیم حتی یه لحظه متصور بشیم و فکر کردم که این عشق جدید که من و حمید با هم در مورد نی نی تجربه کردیم چقدر ما رو مشغول کرده . فکر کردم که حتما وقتی بزرگ شد این بچه شیرو می بریم کوه. اون هم باید لای درختای بلند جنگل راه بره و بوی تنه های نم خورده درختا رو با اون هیبتی که جنگل داره تجربه کنه. اون هم باید با بچه های کوه راه بره که صمیمیت و بی ریایی رو لمس کنه. و در نهایت خواستم آخر این نوشته ها از حمید تشکر کنم . به خاطر همه روزایی که پیش من و آقای نی نی بوده .به خاطر یکسال و نه ماهی که با همه سختی ها و غر غر و افسردگی ها و مشکلاتم کنار اومده. و به خاطر این که  به مراتب کوه نورد حرفه ای تریه ..و قطعا وقتی من اینقدر دل تنگم پس اون حتما خیلی بیشتر از من دلش گرفته است و به خاطر این که می دونم اون ته ته های دلش یاد کوه که می افته چه حسی داره.....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

کریم خان زند
2 شهریور 91 12:34
بینندگان عزیر به آدرس وبلاگ دست نزنند شما صحیح وارد شده اید اما بخشی از وبلاگ توسط هکرهای برنامه آشپزی آلوده شده است.
کتایون جون
2 شهریور 91 12:55
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن :. . . . . تولدت مبارک
خاله ی بهراد کوچولو
18 شهریور 91 18:13
تولدت مبارک رادین کوشولو . . . . بچه شیری شدی ها خوب پشمل مارو انداختی
آرزوی من
25 شهریور 91 8:59
کله صبحی من اومدم اینا رو دیدم .. حالا کی میخواد جواب این شکم مارو بده
زهرا و محمد
22 بهمن 91 10:35
از این بخش خیلی خوشمون اومد می دونی خاله خوبی ویلاگت اینه که پر از عکسه و هر چی بهش نگاه کنی سیر نمی شی راستی امروز که 22 بهمنه حتما بیاین باغ راستی یک عکسی هم از ما بگیر بذار تو وبلاگ عاااااااااااااااااالییییییییی بود